شعر لری بهاریه از ابوالفتح کشاورزی تبار
صِدِی زنگِ بهار اومَه ، مبارک گـُـلـَل سَرلـَو سُوار اومَه ،مبارک
صدای زنگ بهار آمد و گلها سوار بر لبهای عاشقان آمدند و رسیدند و این سبزی و شادابی مبارک.
مـبارک بوهِه هـَر کامی ، و شادی دَه روزیکـَل وَ بار اومَه ، مبارک
مبارک باشد هر کامی با شادی و شیرینی و دیگر با شروع و آمدن بهار رزق و روزی این مژده.آمد و رسید و مبارک است.
دَه اَوشُم بـُوشَ پـَهـنا، مَهـس کِردِه دَه پیـد ِن خـَرج ِمار اومَه ،مبارک
دیگر آویشن با عطز خاص خود سرزمین ما را مست کرده است و پونه که یکی از علفهای زهر آگین مقابل مار است روییده و این مژده مبارک است .
مِلـَی نونـَل بَکـَلو، نا شک و لیزَک خـُه پیـِتس گـُه بهار اوَمه ، مبارک
در میان لقمه ها و تکه نانها علفهای خوشمزه ی کوهی می چیند و فرا رسیدن بهار را تبریک می گوید .
مبارک بو عزیزون، سال ِ نوتون دَه بو خـَش وَی دیار اومَه، مبارک
عزیزان این سال نو مبارک باد شما. بار دیگر بوی خوش به سرزمینمان آمد این مژده مبارکی است.
صِدَی زنگِ بهار اومَه مـبارک وفـا و عهـد یـار اومَـه ، مبارک
صدای زنگ آغاز بهار آمد و رسید مبارک باشد و با آغاز این سال عهد و وفا بین یاران بسته شد و این مژده مبارک است
قصیده لری از نصیب آلله عزیزی
کنم آغاز مطلب را به یا هـو که بوده هر چه را آغاز گر ا و
نموده خلق موجودات بـسیـار هـمی انـسان را با صد هیا هو
مـثـل داده به او صد لحن و لهجه یکی زآنها لری باشد از آن رو
کـنـون دارم اشـاره بر معانی لـغـاتـی چند در اـین لفـظ نیکو
(نترس) یعنی دلیردرلهجه ی لر همی (زهله تـُرو) یعنی که ترسو
بگویند هر نجیبی را ( پدر دار) همی گویند نژاد و ریشه را (سُو)
(فـَده ) یعنی حیاط (اُوشا) هم آغل به خانه (حونه) گویند براتاق (تـُو)
به ایوان قبل می گفـتـند (طارمَه) اتـاق پــشــت را گـویــنـد (پـستوُ)
درخت را (دار) می نامند درکـُل در این لهجه بگویند چوب را (چُو)
بـگویند اسـم را گـاهـی مُخـَفـَـف به زیـنب فی المثـل گویند (زینو)
عمو را (تاتـَه)گویند عَمه (عامَه) به خالِه (خالـَه) و بر دایی (حالو)
چو شد در لهجه شان تغییرحاصل به جـای (تاته) می گویـند (عامو)
(بُـن عاموزا) برادر زادگان است به خواهر زاده ها گویند (خـُورزو)
به فردِ با وقـار گویند ( سنگـیـن) سبک رفتار را گویند ( فِـیتـُُو)
به ساده زیست گویند (بی تکـبر) تـکـبـر دار را گـویـنـد ( فِـیسـُو)
به هرزحمت کشی گویند (کارکن) به زیر کار در رو هم که ( فِیـکو)
به فرد طبع سیر گویند (پوز پاک) به هر ولگرد و لوث گویند (لِنگو)
بگویند آب را (اُو) نون را (نـون) همینطورچای را(چـِی)دوغ را(دُو)
به فک هم (هِـیلـَکه) هم ( اَنگـَک) همی گویند (بغـل) یا (چـِل) به بازو
دهان را(کـَپ)بگویندو به رُخ(رِی) (تـِیه و بُـرگ) یعنی چشم و ابـرو
به هر سر زنـدگی گویـنـد (خـُرم) به هر پژمردگی گویند (پــِرزو)
به هـر پَـرّنـده ای (باهـِِنده) گویـنـد به یک گنجشک گویند(سَیدسیدو)
به طـوفـان شـدیـد گـویـنـد ( آفـت) بُود سیلاب (سِهلـُو) یا که (کُه شو)
(بَرَگ) یـعـنـی مجـاری نـفـوذ ی کـمـین کـردن را گویند (بُـزخو)
شعری زیبای لری خدایا از بهنام کشاورز
خدا صبگهیل ایما شو سهونِِِ
خدا برج بلند ایما بهون
نفسل صبح من زمسون منج
حسینو جاش پس بخاری دنج
شلی زرد ننه صغرا چه خش بی
کل و گاله ی ککایل دور تش بی
هوا تیفونی و زمسون سرده
امیرو پا پتی نونی نخرده
بچی همسایمون جومی نداره
که بارون من سرش فیشکی وراره
تغزسل دون گپو سیمون قضای
نترسیتون که بالا دهس خدای
کمین کرده یه گرگی وی حوالی
خدا نیسی من ای کُه دون شکالی
ننم ایگو چه اوری من هوایه
به ایما چه زمین این کخدایه
پرستو چالش گم کرده امشو
همی هستیش شاهین دا دم او
دل ایما نه ی نِها من کوره ایپخت
و جیقه ی ما جگر دیمون ایسخت
یه اور تنگ سهیی من هوایه ی
چه طاعونی که دردش بی دوایه ی